توضیحات
هیچوقت فکر نمیکردم روزی به هند خواهم رفت و چند سال هم در آنجا خواهم زیست… .
گاهی زندگی راه خود را میپیماید و ما را هم به دنبال میکشد. نخستین سفرم به هند زمانی رخ داد که بیستودو سال داشتم و یک سال از انقلاب گذشته بود. سهشنبهی هفده اسفند، برابر با هشت مارس، روز جهانی زن، عقد بسیار سادهای برگزار کردیم. من و بهرام، بعد از سپریکردن رخدادهایی که زندگی هر دوی ما را بهشدت دگرگون کرده بود؛ بعد از نزدیک به نُه سال ازدواج کردیم. ساعت چهار صبحِ هفده اسفند، ابتدا برف بارید، سپس باران آمد و در آخر آفتاب شد. شاید کائنات فصلهای زندگی ما را نشان میداد. جمعه، بیستم اسفندِ 1358، همراه همسرم که در شهر بنگلور دانشجو بود، بار سفر بستم و رهسپار سرزمین افسانهای هند شدیم.







دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.